غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
421
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
گردانيد در منزل آدون كورى شنيد كه زنده حشم و ابو اسحق ولد خضر يسورى و امير موسى و خانزاده ابو المعالى ترمدى و شيخ ابو الليث سمرقندى با هم عهد كرده مصحف سوگند خوردهاند كه چون بموضع قراسمان رسند بجان آفتاب آسمان جهانبانى گزندى رسانند و امراء يرغو حسب الحكم آنجماعت را حاضر ساخته بعد از تقديم لوازم پرسش و ثبوت گناه امير موسى بشفاعت سرايملك خانم كه خواهرزاده او بود و پسر خضر يسورى بالتماس امير سيف الدين كه خواهرش را در حباله نكاح داشت از سياست نجات يافتند و خانزاده ابو المعالى را انتساب بخاندان نبوت دستگيرى كرد اما بموجب حكم جلاء وطن اختيار نموده روى بغربت آورد و چون برودت بسيار بر مزاج خواجه ابو الليث مستولى بود مقرر شد كه به مكه رفته ساكن گردد تا بواسطهء شدت حرارت هوا آن سرزمين اعتدالى در افعال او پيدا شود و زنده حشم را مقيد بسمرقند برده در محبسى انداختند كه راه بيرون آمدن نداشت بيت بنزد خرد اين سخن دور نيست * كه زندان دشمن به از گور نيست . گفتار در بيان توجه امير تيمور گوركان مكرر بجانب خوارزم و ذكر مصالحه آنحضرت با يوسف صوفى بعد از وقوع جنگ و رزم . حسين صوفى قنقرات قبل از جلوس صاحبقران پسنديده صفات به مدت پنج شش سال ولايت خوارزم را در تحت تصرف آورده بود و چون آنحضرت را از ضبط و نسق - الوس جغتاى فراغت روى نمود كمند همت بر تسخير آن مملكت انداخته علفهء تواجى را نزد حسين صوفى فرستاده پيغام داد كه كات و خيوق تعلق بالوس جغتاى دارد بايد كه آن را بديوان سيورغتمش خان بازگذارى تا طريق موافقت بين الجانبين مسلوك باشد حسين صوفى به آن سخن التفات نكرد و گفت كه من اين مملكت را بضرب شمشير مسخر ساختهام به مجرد سلام و پيغام به كسى نخواهم داد و علفه اين جواب را بعرض صاحبقران كامياب رسانيده آنحضرت خواست كه على الفور عازم خوارزم گردد اما مولانا جلال الدين كشى كه با وجود وفور علم و عمل شرف ملازمت صاحبقرانى را طراز خلعت كمالات ساخته بود بعرض رسانيد كه مناسب دولت ابد پيوند نيست كه بسبب غرور يك شخص جمعيت اهالى آنولايت بتفرقه و پريشانى تبديل يابد و اجازت طلبيد تا بخوارزم رفته بهرگونه موعظه و نصيحت حسين صوفيرا از خواب غفلت بيدار سازد و رخصت يافته بدانجانب شتافت و چنانچه سزاوار حال علماء ديندار تواند بود وظايف نيكخواهى و خيرانديشى بتقديم رسانيد